برترینها: وارد پارک پردیسان که میشوم، اولین چیزی که توجهم را جلب میکند، دو دختر جواناند که گوشهای مشغول ورزش کردناند. چند دقیقهای به اطراف نگاه میکنم و ناگهان یادم میآید آخرین تصویر جدیای که از پردیسان در ذهنم مانده، متعلق به سالهای کودکی است.و من، میان این دو تصویر، هنوز دنبال همان پردیسان سالهای کودکی میگردم؛ همان پارکی که با اردوهای مدرسه میشناختم. فقط حالا به جای صف بچهها، آدمهایی را میبینم که هرکدام با یک هدف آمدهاند.

حالا اما همهچیز فرق کرده است. دنیا دو، سه دهه چرخیده و پردیسان هم همراهش بزرگ شده. شب، خانوادگی. صبح، تناسباندام؛ هدست و شلوار لگ. شب، اسکیت. صبح، طناب. شب، قدمزدن و گپزدن. صبح، دویدن و شمردن قدمها. شب، چای. صبح، قهوه. شب، نوشابه و خوراکی. صبح، بطری آب و نوشیدنی بدون قند. شب، دستفروشها. صبح، میتینگهای ورزشی. انگار یک پارک نیست؛ دو پارک است که فقط ساعتشان با هم فرق دارد.
صدای نفسهای تند دوندهها، برخورد کفشها با آسفالت و صدای گاهوبیگاه زنگ دوچرخهها، موسیقی صبحگاهی پردیسان است. آدمها کمتر با هم حرف میزنند و بیشتر در دنیای خودشاناند؛ یکی به صفحه ساعت هوشمندش نگاه میکند، دیگری سرعتش را تنظیم میکند و بعضیها هم بعد از چند دور پیادهروی، گوشهای میایستند و کشش انجام میدهند.

اما پردیسان شبها انگار پارک دیگری است. شب، خانوادهها بیشتر به چشم میآیند. اسکیتبازی، بساط دستفروشها و چای و خوراکی و زیرانداز؛ میزانسن پارک در شبهنگام این است. همان مسیری که صبح محل دویدن و ورزش است، شب تبدیل میشود به جایی برای قدم زدن، گپ زدن و چند ساعتی دور شدن از خانه.
شبها حتی سرعت آدمها هم تغییر میکند. کمتر کسی عجله دارد. خانوادهها کنار هم راه میروند، بچهها جلوتر میدوند. بعضیها روی نیمکتها نشستهاند و بعضی دیگر زیر نور چراغها بساط کوچکی برای خوردن و نوشیدن راه انداختهاند.

پردیسان صبحها مرتبتر و یکدستتر به نظر میرسد؛ آدمها انگار برای یک هدف مشخص آمدهاند. بچههای زرافشان و ایران زمین و شهرک، چهرههایی با لباس ورزشی و هدفون، لایفاستایل خود را بروز میدهند. اما شب که میشود، این یکدستی از بین میرود. آدمها، سنها، لباسها و هدفها متنوعتر میشوند؛ انگار پارک تازه در تاریکی اجازه پیدا میکند همه شهر را در خودش جا بدهد.
حتی نوشیدنیها هم در این دو پردیسان با هم فرق دارند. شبها ماجرا یواشکیتر است و صبحها بطریهای آب و نوشیدنیهای بدون قند. شب، دستفروشها بخشی از منظرهاند و صبح، فروشندهای که قهوه میفروشد. انگار سبک زندگی آدمهای پردیسان را میشود از روی چیزی که در دستشان گرفتهاند هم حدس زد.
فقط و فقط چند ساعت فاصله کافی است تا حالوهوای پارک عوض شود. پردیسان صبح یک جور دیده میشود و شب جور دیگری. شاید اگر کسی فقط صبحها به این پارک بیاید، تصور کند همه آدمهایش برای ورزش و تناسب اندام آمدهاند. اگر هم فقط شب را ببیند، احتمالاً فکر میکند پردیسان یکی از پاتوقهای اصلی تهران است.
من اما حالا هر دو تصویر را کنار هم میبینم؛ و میان این دو تصویر، هزاران کلمه دیگر نهفته است.